نصف شب کوفته از راه رسید، دید تو چادر جا نیست بخوابه، شروع کرد سر و صدا،

مگه اینجا جای خوابه؟

پاشید نمازشب بخونید، دعا بخونید...

ماهم تحت تاثیر حرفاش بلندشدیم و اجباراً مشغول عبادت شدیم.

خودش راحت گرفت خوابید!