هفتمين سين

منتظر اعلام راديو بوديم ، سفره هفت سين پهن شد. يكي گفت: هركي، بهر چي وابستگي داره بذاره رو سفره ؛ يكي سكه... سين ما شد 6 تا، يه سين كم بود .

يه جوون كم سم وسال گفت: من به هيچي وابستگي ندارم و رفت بيرون.

همين لحظه صداي خمپاره اومد. سال هم تحويل شد.

بيرون سنگر اون جوون تو خون مي غلتيد و سر در بدن نداشت....


در بهار طبيعت جاي امام و شهدا خالي

سال نو مبارك

عيدتون مبارك

 

سفارش پيامبر رحمت حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم

بپرهيز از گمان بد، چرا كه گمان بد از هر دروغي ، دروغ تر است و همانا در راه خدا برادر باشيد، چنانكه خدايتان امر فرمود و از هم جدا نشويد و بر يكديگر جاسوسي نكنيد و به يكديگر ناسزا نگوئيد و به هم ظلم ننمائيد و كينه ميان شما رخنه نكند.


سال نو  را با نگاهي نو و تازه همراه با سخن رسول خدا آغاز نماييم

تركش سرگردان

بعد بمباران از دستشوئي صداي ناله ميومد.

منتظر شدم بياد بيرون ببينم كيه و چش شده!؟

تركش خورده بوده! با چفيه رانش رو بستم و لنگ لنگان بردمش بهداري.

دكتر با تعجب به شلوارش نگاه مي كرد! نمي دونست تركش چطور به پاش خورده!

ولي شلوارش سالم مونده!!!!!!!!


پيشاپيش عيد رو تبريك ميگم

اولين شهيد آبادي

امسال نه دست عباس(عليه السلام) قطع شد و نه سر امام حسين(عليه السلام) بريده،

نه زينب(سلام الله عليها) اسير شد و نه خيمه ها سوخت!!!

امسال ننه خاور به جاي نفرين، براي  شمر اسپند دود كرد!!!!!!

آخه " مهدي شمر " ، اولين شهيد آبادي بود.

يك خواهش

تنها خواهشم اين بود كه عقدمان را امام بخوانند.

گفت: نه! از من نخواه يك لحظه از عمر اين مرد رو صرف خودم كنم.

من نميتونم سر پل صراط جواب بدم.


17اسفند1362 سالروز شهادت شهيد همت گراميباد.

شادي روح امام وشهدا صلوات

حسين آرام جانم...

ارباب جان؛ اين ضريح عجمي مي نشيند به تن ات جاي آن  پيرهني  كه عربها بردند.

راز سه شنبه های شهید تورجی زاده


محمد با من صحبت کرد و گفت : می خواهم بروم بین بقیه نیروها.

گفتم : باشه اما باید مسئول دسته شوی.

قبول کرد. این اولین باری بود که مسئولیت قبول می کرد.بچه ها خیلی دوستش داشتند. همیشه تعدادی از

نیروها اطراف محمـــد بودند.

چند روز بعد گفتم: محمـــد باید معاون گروهان شوی.

قبول نمی کرد، با اسرار به من گفت : به شرطی که سه شنبه ها تا عصر چهارشنبه با من کاری نداشته

باشی!

با تعجب گفتم : چطــور؟

با خنده گفت : جان آقای مسجدی نپرس!

قبول کردم و محمد معاون گروهان شد. مدیریت محمد خیلی خوب بود. مدتی بعد دوباره محمد را صدا کردم و

گفتم : باید مسئول گروهان بشی.

رفت یکی  از دوستان را واسطه کرد که من این کار را نکنم. گفتم : اگه مسئولیت نگیری باید از گردان بری!

کمی فکر کرد و گفت : قبول می کنم ، اما با همان شرط قبلی!

گفتم:صبــرکن ببینم.یعنی چی که تو باید شرط بذاری؟اصلا بگو ببینم.بعضی هفته ها که نیستی کجا می ری!؟

اصرار می کرد که نگوید. من هم اصرار می کردم که باید بگویی کجا می روی. 

بالأخره گفت: حاجی تا زنده هستم به کسی نگو ، من سه شنبه ها از این جا می رم مسجد

جمکــــران و تا عصر چهارشنبه بر می گردم.

با تعجب نگاهش می کردم. چیزی نگفتم. بعد ها فهمیدم مسیر 900 کیلومتری دارخــوئیــن تا

جمکـــران را می رود و بعد از خواندنن نماز امام زمـــان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بر می گرد.

(باتشكر از وبلاگ مفقودالاثر)

ادامه نوشته

چون ما همه سرداريم ، سردار نمي آيد!

ما مدعیان خوابیم در عرصه بیداری                    امّا همه می گوییم آن یار نمی آید

در خواب وخور و غفلت ، پیوسته گرفتاریم                چون جمعه شود گوییم دلدار نمی آید

میدان عمل خالیست ،او در پی سرباز است             چون ما همه سرداریم ، سردار نمی آید

 
(باتشكر از وبلاگ :http://www.dare-sokhte.blogfa.com/ )

خوش قول

 

بهمادر قول داده بود بر مي گردد.
چشم مادر كه به اسخوان هاي بي جمجمه افتاد ، لبخند تلخي زد
و گفت: بچه ام سرش مي رفت قولش نمي رفت.


4 اسفند

سالروز شهادت  قنبرعلي  كُر  گراميباد


شادي امام و شهدا صلوات

بصير دلها

سردار شهيدحاج حسين بصير  (جانشين لشكر25 كربلا مازندران) 


وقتي به مرخصي ميرفت، اتومبيل فرماندهي را در جبهه مي گذاشت! و با اتوبوس رفت و آمد ميكرد.

وقتي فرمانده ي لشكر از صحبتهاي او و گزارش مرخصي، مي فهميد كه با اتوبوس رفته است به اصرار از او مي خواست بدون وسيله به مرخصي نرود.......

(برگرفته از كتاب سردار خوبان)

جهت اطلاع مديران و مسئولين....