آخ کمرم!

اکبر پسر فوق العاده شوخی بود

قبل از عملیات ازش پرسیدم:

در این لحظات آخر راستش را بگو چه آرزویی داری و از خدا چه می خواهی؟

گفت: با اخلاص بگویم؟

گفتم: با اخلاص بگو

گفت: از خدا دوازده فرزند پسر می خواهم تا از آنها یک دسته عملیاتی درست کنم

خودم هم فرمانده دسته شان باشم

شب عملیات آنها را ببرم در میدان مین ها رها کنم

بعد که همه یکی پس از دیگری شهید شدند بیایم پشت سیمهای خاردار خط

دستم را بگیرم کمرم و بگویم: آخ کمرم شکست!

                                  خاطره ای از زندگی شهید اکبر جمهوری

                                  منبع: کتاب فرنگ جبهه ، جلد سوم ( شوخ طبعی ها )

عمارهای امام ره ...

آیت الله مدنی به دستور امام خمینی ره شد امام جمعه تبریز

 

ایشون به محض گرفتن حکمشون به راننده گفتند: بریم تبریز!

 

راننده گفت: آقا ! الان که شب است !!!

 

آیت الله مدنی فرمودند:

 

می ترسم شب بمیرم و حکم امام ره را اجرا نکرده باشم

 

                           خاطره ای از زندگی شهید محراب آیت الله سید اسدالله مدنی